پاییز

...!من در صدای تو هستم
 
میهمانی دیدار تو ...
ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٩  

کاش میدانستی، بعد از آن دعوت زیبا
به ملاقات خودت
من چه حالی بودم
خبر دعوت دیدار، چو از راه رسید
پلک دل باز پرید
من سراسیمه به دل بانگ زدم
آفرین قلب صبور، زود برخیز عزیز
خاطرم را گفتم: زودتر راه بیفت
هر چه باشد، بلد راه تویی

ما یک عمر بدین خانه نشستیم وتو
تنها رفتی
بغض در راه گلو گفت:
مرحمت کم نشود
گویا با من بنشسته دگر کاری نیست
جای ماندن چون دگر نیست،
از اینجا بروم
مژده دادم به نگاهم، گفتم:
نذر دیدار قبول افتاده است
و تپش های دلم را گفتم:
اندکی آهسته، آبرویم نبری
عقل، شرمنده به آرامی گفت:
راه را گم نکنیم!!
خاطرم خنده به لب گفت: نترس
نگران هیچ مباش
سفر منزل دوست،
کار هر روز من است
چشم بر هم بگذار، دل تو را خواهد برد
...
وه چه رویای قشنگی دیدم
خواب، ای موهبت خالق پاک
خواب را دریابم
که تو در خواب، مرا خواهی خواست
که تو در خواب، مرا خواهی خواند
و تو در خواب، به من خواهی گفت:
تو به دیدارمن آ
آه، کاش میدانستی
بعد از این دعوت زیبا به ملاقات خودت
من چه حالی دارم
پلک دل باز پرید
خواب را دریابم
من به میهمانی دیدار تو می اندیشم



 
وقتی بزرگ نبودیم...
ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٩  

به تمامی ستاره ها میاندیشم،زمانی تنها آرزویم
دانستن آخرین عدد دنیا بود، چقدر در عین سادگی
و بچگانه بودن، اما آرزوی بی پایانی بود، آخرین عدد
دنیا چیست ؟ ستاره ها چند تا هستند ؟

راستی چرا آرزوهای قشنگ کودکی زود فراموش می شوند؟
چرا آن صمیمیت و یکرنگی بین ما بچه ها وقتی بزرگ
می شویم، کمرنگ می شود ؟ آیا با پیر شدن ما، آرزوهایمان
هم پیر می شوند ؟ یا شاید آرزوهای ما کودکان دیگری پیدا
می کنند و ما را به بزرگ شدن می سپارند ؟

همیشه این چراها، به اندازهٔ آخرین عدد دنیا برایم سوال
بر انگیز بوده و به اندازهٔ تمام ستاره های دنیا برایم
شک و شبهه آفریده.

چرا این چنین می شود ؟
چرا ناگهان خیلی زود، دیر می شود ؟

چقدر کودکی خوب بود ! همه چیز را به بهانه ای صاحب می شدیم،
با اندک گریه ای خواسته هایمان بر آورده می شد.
یک بستنی، اسباب بازی، و شاید سوار شدن روی کول عمو،و یا
خواستن یک بستنی دیگر...! هر چه بود زود بر آورده می شد و
چقدر خوب بود، اگر عقلمان می رسید بهشت را تقاضا می کردیم !

گاهی هم وقتی به آن آرزوهای کوچک در همان لحظه نمی رسیدیم
اندک گریه ای آرام میکرد مارا و آرزویمان را با خواسته ای دیگر
معامله می کردیم. چه بده بستان زیبایی بود در بازار داد و ستد
آرزوهای کودکانه ! چقدر راحت بود، شیرین بود و چقدر
نرم و دلپذیر. افسوس که نمی فهمیدیم، زمان زود می گذشت و به ما خوش.

کودکی، کودکی، کودکی.....! وقتی کودک بودیم دوست داشتیم
زودتر بزرگ شویم و مثل مامان و بابا رفتار کنیم، حالا که بزرگ
شدیم با خودمان در خلوت یواشکیمان زمزمه می کنیم که
چقدر حیف شد و زود گذشت، ایکاش همچنان کودک می بودیم.
چه می دانستیم دنیا چقدر بزرگ است و شاید فکر می کردیم آخرین
عدد دنیا صفرهایش اندازهٔ انگشتان دستهایمان است، چه دنیائی بود
فکر می کردیم با انگشتان دوتا دستهایمان می توانیم دنیا را احاطه کنیم
چقدر رسدین به آرزوهایمان برایمان ساده و بی آلایش می نمود !
همه چیز برایمان بزرگ، اما دست یافتنی بود.

بابا قویترین مرد دنیا، مادر امن ترین پناه بی پناهیهایمان.
و برادر و خواهر، رقیبانمان که با هم در کورس رقابت به سوی
زودتر بزرگ شدن، می دویدیم. ناگهان ما را چه می شود ؟
کودکیهایمان کجا می روند ؟ چرا اینقدر کم حافظه می شویم ؟
چرا یادمان می رود که چه می خواستیم ؟ چرا صمیمیت را گم می کنیم
و حتی به جست جوی آن هم نمی رویم ؟

چقدر خوب بود....اما حیف زود گذشت !

یادمان نرود که چقدر آسان همه چیز شدنی می شد ...!
سفر به ماه، پادشاه شدن، دکتر می شدیم، مهندس می شدیم،
رئیس بازی، خلبان می شدیم، پرستار یا راننده.....
هر چه که می شدیم باور میکردیم و در تمامی لحظات همان بودیم
بازی نمی کردیم، خوب می دانید که چه می گویم، بازی را زندگی
می کردیم و عجب داشت که خود بازی مهم نبود، آنچه مهم بود
خودمان بودیم و آرزوهایمان و دوستانمان...!

چقدر صمیمی بودیم، خاله خاله بازی هم عجب صفایی داشت،
مهمانی می رفتیم و خوراکی می خوردیم و دید و بازدید داشتیم و مثل
بزرگترها صحبت می کردیم. هر چند که بهانهٔ خاله خاله بازی
خوردن خوراکیها بود اما گاهی با یک سیب و چند تا پیاله و
تعدادی از دوستانمان بزرگترین مهمانی سال را ترتیب می دادیم،
حیاط خونه، بزرگترین سرسرای ممکن می شد و حصیری که
زیرمان می انداختیم برایمان مثل زیباترین فرش ابریشمی می شد.
می گفتیم و می خندیدیم و زندگی می کردیم....!

چقدر صاف وام ساده خواسته هایمان را می گفتیم و آنها را طلب می کردیم.

ناگهان ما را چه می شود؟

اما اکنون هزار و یک ترفند برای رسیدن به خواسته ها و
آرزوهایمان به کار می بریم. دروغ می گویم، دروغ، دروغ...

راستی.....

ناگهان ما را چه شد ؟

کجا رفت آن سادگی و پاکی کودکی ؟
کجا رفت آن دلهای همیشه بهاری که خزان در آن جای نداشت ؟
کجا رفت آن همه بخشش و بزرگ مردی، کجا رفت آن سپیدی دلها ؟

ناگهان ما را چه تقدیر شد ؟



 
 
ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٩  

شاعر گدای کلمه

و عاشق گدای شاعر

آی هم رویا

این کلیشه نیست

تکرار دوباره ی عمرست

برای شکستن

پنجره ی سکوت من ...!



 
...بار دیگر شهری که دوست می داشتم
ساعت ٦:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸۸  

...زندگی طغیانی ست بر تمام درهای بسته و پاسداران بستگی. هر لحظه یی که درتسلیم بگذرد لحظه یی ست که به بیهودگی و مرگ را تعلیم می دهد .

لحظه یی ست متعلق به گذشتگان که در حال رخنه کرده است .

لحظه یی ست اندوه بار وتوان فرسا.

اینک ، گسستن لحظه های دیگران را چون پوسیده ترین زنجیرهای کاغذی بیاموز.

باری گریختن ، تنها از احساسات کودکانه خبر می دهد اما تکرار در گریز، ثبات در عشق را اثبات می کند.

من ایمان دارم که عشق، تنها تعلق است . عشق ، وابستگی ست .

انحلال ، کامل فردیت است در جمع.

عشق ، مجموع تخیلات یک بیمار نیست . آنچه هر جدایی را تحمل پذیر می کند اندیشه ی پایان آن جدایی ست .

زندگی، تنهایی را نفی می کند و عشق بارورترین تمام میوه های زندگی است .

بیاموز که محبت را از میان دیوارهای سنگی و نگاههای کینه توز، از میان لحظه های سلطه ی دیگران بگذرانی.

امروز، برای من ، روز خوبی نیست . روز بد تنهایی ست . اینجا را غباری گرفته است .

پنجره ها نمی خندند و آب نمی جوشد و بوی مستی آفرین تن تو در این کلبه نپیچیده است . یاد تو هر لحظه با من است . اما یاد ، انسان را بیمار میکند .

اینجا هیچکس نیست که غروبها را به من خوش آمد بگوید . روز بد تنهایی مرگ بی دلیل را به خاطر من می آورد.

مرگ روزهای خوب را ، همه ی حکایتها را

مگذار که خالی روزها و سنگینی شبها در اعماق من جایی از یاد نرفتنی باز کند.

ما برای فرو ریختن آنچه کهنه است آفریده شدیم .

در ما دمیدند که طغیان گر و شورش آفرین باشیم

و به یاد بیاور آنچه را که من در این راه از دست داده ام .

به یاد بیاور که در این لحظه ها نیاز من به تو نیاز من به تمامی ذرات زندگی ست ....!

نادر ابراهیمی



 
زندگی
ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸۸  

پرسیدم ... ، چطور ، بهتر زندگی کنم ؟ با کمی مکث جواب داد : گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ، با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ، و بدون ترس برای آینده آماده شو . ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز . شک هایت را باور نکن ، وهیچگاه به باورهایت شک نکن . زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیکه بدانی چطور زندگی کنی . پرسیدم ،.... ، و او بدون اینکه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد : مهم این نیست که قشنگ باشی ... ، قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر . کوچک باش و عاشق ... که عشق ، خود میداند آئین بزرگ کردنت را .. بگذارعشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی . موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن .. داشتم به سخنانش فکر میکردم که نفسی تازه کرد وادامه داد ... : هر روز صبح در آفریقا ، آهویی از خواب بیدار میشود و برای زندگی کردن و امرار معاش در صحرا میچراید ، آهو میداند که باید از شیر سریعتر بدود ، در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد ، شیر نیز برای زندگی و امر در صحرا میگردد ، که میداند باید از آهو سریعتر بدود ، تا گرسنه نماند . مهم این نیست که تو شیر باشی یا آهو ... ، مهم اینست که با طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و برای زندگیت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن کنی .. به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی میخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ، که چین از چروک پیشانیش باز کرد و با نگاهی به من اضافه کرد : زلال باش ... ،‌ زلال باش ... ، فرقی نمیکند که گودال کوچک آبی باشی ، یا دریای بیکران ، زلال که باشی ، آسمان در توست .



 
پیمان ابدی درگذشت
ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸۸  

تشییع پیکر «پیمان ابدی»؛ فردا از مقابل خانه سینما

خبرگزاری فارس: پیکر «پیمان ابدی»، بدلکار سینما و تلویزیون، فردا جمعه 18 اردیبهشت ماه ساعت 9 صبح از مقابل خانه سینما تشییع می‌شود.

به گزارش خبرنگار فارس، قرار است پیکر «ابدی» در قطعه هنرمندان بهشت زهرا به خاک سپرده شود.
ابدی بعد از ظهر روز گذشته در جاده کن هنگام اجرای حرکات نمایشی قرار بود اتوبوسی را به ته دره فرستاده و در آنجا منفجر کند، اما متأسفانه وی پس از بیرون پریدن از اتوبوس به زیر اتوبوس رفت و اتوبوس آتش گرفت و منجر به فوت پیمان ابدی شد.
این سانحه در فیلم تلویزیونی «چشم‌های نامحسوس» به تهیه کنندگی علی اصغر صادقی و کارگردانی محسن موسویان رخ داد.



 
....
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸۸  

دلم را شکستی ، پریدم ز بامت

چه شد مهربانی ، کجا آن سلامت؟

تو وقتی که از کوچه من گذشتی

غروری شکوفا شد از زیر گامت

عبور تو افتاد ز برق نگاهم

اگر چه سپردم دلم را به نامت

گذشت از زمانی که دور از هیاهو

غزل می سرودم ز عطر کلامت

ببخشا اگر می روم _ بی تو _ آری

دلم را شکستی ، پریدم ز بامت...!



 
 
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸۸  

در شبی که هوایش سخت کشنده بود،

عطر بیداری تومرا زنده می کرد

سبک می شدم و به اوج می رفتم

آنجا که جدایی به خواب ابدی فرورفته باشد،

آنجا که برای هر قطره باران اشکی بریزم

و سکوت را بشکنم.

زیرا می دانم ، تنهایی من به وسعت تمام آبیهاست

وتو ای تنهاترین مونس شبهای تنهایی ام

دوست دارم با تو باشم تا دست در دست یکدیگر

مهتاب را بنگریم

وبه فردایی دوباره لبخند بزنیم ...!



 
میدونید چرا ژانت رو اخراج کردم؟
ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٧  

صبح که داشتم بطرف دفترم می رفتم سکرترم ژانت بهم گفت: " صبح بخیر آقای رئیس، تولدتون مبارک!"
از حق نمیشه گذاشت، احساس خوبی بهم دست داد از اینکه یکی یادش بود.

تقریباً تا ظهر به کارام مشغول بودم. بعدش ژانت درو زده و اومد تو و گفت:" میدونین، امروز هوای بیرون عالیه؛ از طرف دیگه امروز تولدتون هست، اگر موافق باشین با هم برای ناهار بریم بیرون، فقط من و شما!"
" خدای من این یکی از بهترین چیزهائی بوده که میتونستم انتظار داشته باشم. باشه بریم."

برای ناهار رفتیم و البته نه به جای همیشه گی برای نهار بلکه باهم رفتیم یه جای دنج و خیلی اختصاصی. اول از همه دوتا مارتینی سفارش داده و از غذائی عالی در فضائی عالی تر واقعاً لذت بردیم.

وقتی داشتیم برمی گشتیم، ژانت رو به من کرده و گفت:" میدونین، امروز روزی عالی هست، فکر نمی کنین که اصلاً لازم نباشه برگردیم به اداره؟ مگه نه؟" در جواب گفتم: " آره، فکر میکنم همچین هم لازم نباشه." اونم در جواب گفت:" پس اگه موافق باشی بد نیست بریم به آپارتمان من."

وقتی وارد آپارتمانش شدیم گفتش:" میدونی رئیس، اگه اشکالی نداشته باشه من میرم تو اتاق خوابم... دلم میخواد تو یه جای گرم و نرم یه خورده استراحت کنم."

"خواهش می کنم" در جواب بهش گفتم. اون رفت تو اتاق خوابش و بعداز حدود یه پنج شش دقیقه ای برگشت. با یه کیک بزرگ تولد در دستش در حالی که پشت سرش همسرم، بچه هام و یه عالمه از دوستام هم پشت سرش بودند که همه با هم داشتند آواز " تولدت مبارک " رو می خوندند.

... در حالیکه من اونجا... رو اون کاناپه نشسته بودم...اما به صورت لخت مادرزاد!!!



 
نامه ای از طرف خدا
ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٧  
 
امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم، امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی، اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی، وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: "سلام"، اما تو خیلی مشغول بودی، یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع ساعت کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی، بعد دیدمت که از جا پریدی، خیال کردم می خواهی چیزی به من بگویی، اما تو به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.
تمام روز با صبوری منتظرت بودم، با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی، متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید چون خجالت می کشیدی، سرت را به سوی من خم نکردی!!!
تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری، بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی، نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می گذرانی، در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری، باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی و باز هم با من صحبتی نکردی!!!
موقع خواب، فکر می کنم خیلی خسته بودی، بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی، نمی دانم که چرا به من شب به خیر نگفتی، اما اشکالی ندارد، آخر مگر صبح به من سلام کردی؟!
هنگامی که به خواب رفتی، صورتت را که خسته تکرار یکنواختی های روزمره بود، را عاشقانه لمس کردم، چقدر مشتاقم که به تو بگویم چطور می توانی زندگی زیباتر و مفیدتر را تجربه کنی...
احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام، من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی، حتی دلم می خواهد به تو یاد دهم که چطور با دیگران صبور باشی، من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم، منتظر یک سر تکان دادن، یک دعا، یک فکر یا گوشه ای از قلبت که به سوی من آید، خیلی سخت است که مکالمه ای یک طرفه داشته باشی، خوب، من باز هم سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود، به امید آنکه شاید فردا کمی هم به من وقت بدهی!
آیا وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد، من می فهمم و سعی می کنم راه دیگری بیابم، من هرگز دست نخواهم کشید...
 
دوستت دارم، روز خوبی داشته باشی...
 

دوست و دوستدارت: خدا



 
لذت بردن از زندگی ، دشوار یا آسان ؟؟؟
ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٧  

اغلب ما وقتی حرف از لذت در زندگی می شه می‌گیم ای بابا دلت خوشه! خوشی کدومه؟ سرم شلوغه، اعصابم خورده، بدهکارم ، گرفتارم و ...

اگه کمی و فقط کمی بخواهیم از زندگی لذت ببریم و نگاهمون رو کمی بهتر کنیم بسیاری از لذت ها نه وقت زیادی می خواد و نه پول زیادی.

 پس منتظر تغییرات زیاد در یه روزی که معلوم نیست کی باشه نباشیم ، 40 مورد زیر رو بخونید تایید خواهید کرد.

1-گاهی به تماشای غروب آفتاب بنشینیم.
2- سعی کنیم بیشتر بخندیم.
3- تلاش کنیم کمتر گله کنیم.
4- با تلفن کردن به یک دوست قدیمی، او را غافلگیر کنیم.
5- گاهی هدیه‌هایی که گرفته‌ایم را بیرون بیاوریم و تماشا کنیم.
6- بیشتردعا کنیم.
7- در داخل آسانسور و راه پله و... با آدمها صحبت کنیم.
8- هر از گاهی نفس عمیق بکشیم.
9- لذت عطسه کردن را حس کنیم.
10- قدر این که پایمان نشکسته است را بدانیم.

11- زیر دوش آواز بخوانیم.
12-سعی کنیم با حداقل یک ویژگی منحصر به فرد با بقیه فرق داشته باشیم .
13- گاهی به دنیای بالای سرمان خیره شویم.
14- با حیوانات و سایر جانداران مهربان باشیم.
15- برای انجام کارهایی که ماهها مانده و انجام نشده در آخر همین هفته برنامه‌ریزی کنیم!
16- از تفکر درباره تناقضات لذت ببریم.
17- برای کارهایمان برنامه‌ریزی کنیم و آن را طبق برنامه انجام دهیم. البته کار مشکلی است!
18- مجموعه‌ای از یک چیز (تمبر، برگ، سنگ، کتاب و... برای خودمان جمع‌آوری کنیم.
19- در یک روز برفی با خانواده آدم برفی  بسازیم.
20- گاهی در حوض یا استخر شنا کنیم، البته اگر کنار ماهی‌ها باشد چه بهتر.
21- گاهی از درخت بالا برویم.
22- احساس خود را در باره زیبایی ها به دیگران بگوئیم.
23- گاهی کمی پابرهنه راه برویم!.
24- بدون آن که مقصد خاصی داشته باشیم پیاده روی کنیم.
25- وقتی کارمان را خوب انجام دادیم مثلا امتحاناتمان تمام شد، برای خودمان یک بستنی بخریم و با لذت بخوریم

26- در جلوی آینه بایستیم و خودمان را تماشا کنیم.
27- سعی کنیم فقط نشنویم، بلکه به طور فعال گوش کنیم.
28- رنگها را بشناسیم و از آنها لذت ببریم .
29- وقتی از خواب بیدار می‌شویم، زنده بودن را حس کنیم.
30- زیر باران راه برویم.
31- کمتر حرف بزنیم و بیشتر گوش کنیم .
32- قبل از آن که مجبور به رژیم گرفتن بشویم، ورزش کنیم و مراقب تغذیه خود باشیم .
33- چند بازی و سرگرمی مانند شطرنج و... را یاد بگیریم.
34- اگر توانستیم گاهی کنار رودخانه بنشینیم و در سکوت به صدای آب گوش کنیم.
35- هرگز شوخ طبعی خود را از دست ندهیم.
36- احترام به اطرافیان را هرگز فراموش نکنیم.
37- به دنیای شعر و ادبیات نزدیک تر شویم.
38- گاهی از دیدن یک فیلم در کنار همه اعضای خانواده لذت ببریم.
39- تماشای گل و گیاه را به چشمان خود هدیه کنیم.
40- از هر آنچه که داریم خود و دیگران استفاده کنیم ممکن است فردا دیر باشد.

 



 
کارمندان بی شرف اداره پست!!!
ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٧  

یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود :

 

نامه ای به خدا  !!!

با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.

در نامه این طور نوشته شده بود :

خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد.

دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.

این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم ر ا برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم .

 هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن... 

 

کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.

در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند...

 

 همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت.تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا !

 

همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:

 خدای عزیزم.

چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم ؟ به لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده وروز خوبی را با هم بگذرانیم.

من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی... البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان بی شرف اداره پست آن را برداشته اند ...!!!



 
عشق و دیوانگی !
ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳۸٧  


در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند، آنها از بی کاری خسته و کسل شده بودند.
ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت بیایید یک بازی بکنیم مثل قایم باشک.
همگی از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد، من چشم می گذارم و از آنجایی که کسی نمی خواست دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد.
دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم هایش را بست و شروع کرد به شمردن .. یک .. دو .. سه .. همه رفتند تا جایی پنهان شوند.
لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد، خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد، اصالت در میان ابرها مخفی شد، هوس به مرکز زمین رفت، دروغ گفت زیر سنگ پنهان می شوم اما به ته دریا رفت، طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد و دیوانگی مشغول شمردن بود هفتاد و نه ... هشتاد ... و همه پنهان شدند به جز عشق که همواره مردد بود نمی توانست تصمیم بگیرید و جای تعجب نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است، در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید نود و پنج ... نود و شش. هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و بین یک بوته گل رز پنهان شد.

دیوانگی فریاد زد دارم میام. و اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود زیرا تنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و بعد لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود، دروغ ته دریاچه، هوس در مرکز زمین، یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق و از یافتن عشق نا امید شده بود. حسادت در گوش هایش زمزمه کرد تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او در پشت بوته گل رز پنهان شده است.
دیوانگی شاخه چنگک مانندی از درخت چید و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای دست کشید عشق از پشت بوته بیرون آمد درحالی که با دستهایش صورتش را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد شاخه به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند او کور شده بود! دیوانگی گفت من چه کردم؟ من چه کردم؟ چگونه می توانم تو را درمان کنم؟ عشق پاسخ داد تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کمکم کنی می توانی راهنمای من شوی.
و اینگونه است که از آنروز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره همراه اوست! و از همانروز تا همیشه عشق و دیوانگی به همراه یکدیگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند ...



 
آنکه شنید ، آنکه نشنید...
ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٧  

 

 

مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است...

به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد. به این خاطر، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت. دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است، آزمایش ساده ای وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: ابتدا در فاصله 4 متری او بایست و با صدای معمولی ، مطلبی را به او بگو. اگر نشنید، همین کار را در فاصله 3 متری تکرار کن. بعد در 2 متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب بدهد.آن شب همسر مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق پذیرایی نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صدای معمولی از همسرش پرسید "عزیزم، شام چی داریم؟" جوابی نشنید بعد بلند شد و یک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسید. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابی نشنید. این بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: " عزیزم شام چی داریم؟" و همسرش گفت:"مگه کری؟! برای چهارمین بار میگم؛ خوراک مرغ!!" قهقههقهقهه

 حقیقت به همین سادگی و صراحت است. مشکل ، ممکن است آن طور که ما همیشه فکر میکنیم، در دیگران نباشد؛ شاید در خودمان باشد ............



 
توی مملکتهای مختلف چی به سر این سه نفر میاد؟
ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٧  

 

توی ژاپن: جوان اولی از عشق جوان دومی نسبت به دختر محبوبش متاثر میشه و خودکشی می کنه جوان دومی هم از مرگ همنوع خودش اونقدر اندوهگین میشه که خودکشی
می کنه بعدش برای دختر ژاپنی هم چاره ای
جز خودکشی نیست .

________________________-

توی اسپانیا: مرد اولی توی دوئل ، مرد دومی رو از پای در میاره و با زن محبوبش به آمریکای جنوبی فرار می کنن .
 
________________________-

توی انگلستان: دو تا عاشق با کمال خونسردی حل قضیه رو به یه شرط بندی توی مسابقه ء اسب سواری موکول می کنن
اسب هر کدوم برنده شد ، معشوق
مال اون میشه .

________________________-

توی فرانسه: خیلی کم کار به جاهای باریک می کشه دو تا مرد با همدیگه توافق می کنن که خانم مدتی مال اولی
و مدتی مال دومی باشه .

________________________-

توی استرالیا: دو تا مرد بر سر ازدواج با معشوق مشترک سالها مشاجره می کنن این مشاجره اونقدر طول می کشه تا یکی از طرفین پیر بشه و بمیره ، یا از یه مرضی بمیره اونوقت
اونکه زنده مونده با خیال راحت به
مقصودش می رسه .

________________________-

توی قفقاز: جوان اولی دختر محبوب رو بر می داره و فرار می کنه دومی هم دختر رو از چنگ اولی می دزده و پا به
فرار می ذاره باز اولی همین کار رو می کنه و
این ماجرا دائما تکرار میشه .

________________________-

توی نروژ: معشوقه ء دو مرد برای اینکه به جدال و دعوای اونها خاتمه بده خودشو از بالای ساختمون مرتفعی میندازه
پایین و غائله ختم میشه .

________________________-
توی آفریقا: قضیه خیلی ساده ست و جای اختلاف نیست دو تا مرد ، زنی رو که می خوان عقد می کنن و علاده بر اون ، بیست تا زن دیگه هم می گیرن .

________________________-

توی مکزیک: کار به زد و خورد خونینی می کشه و یکی از طرفین کشته میشه ولی بعدش اونکه رقیبش رو کشته از
دختر مورد نظر دلسرد میشه و دخترک
بی شوهر می مونه .

________________________-
توی آمریکا: حل قضیه بستگی به زن داره و هر کس رو انتخاب کرد با اون ازدواج می کنه .

________________________-

توی ایران: فقط پول موضوع رو حل می کنه پدر و مادر دختر می شینن با همدیگه مشورت می کنن و خواستگاری که پولدار تر و گردن کلفت تره رو انتخاب می کنن عاشق شکست
خورده اگه توی عشقش جدی باشه یا باید
خودشو بکشه یا رقیب رو از میدون به
در کنه یا افسردگی می گیره .



 
مرد کور
ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٧  

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنر او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!

وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید



 
...
ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٧  

 

دیشب در خواب دیدم که بازگشته یی

کوچک چون عروسکی از بلور

و پر داشتی ، پرهای سبز روشن

و هم دفتر سیاهی از مشق های خط خورده داشتی!

در خواب

باران گرفت.

ابرها تنها برای تو آسمان شب را تطهیر کرده اند!



 
 
ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٧  

 

خانه ام را گم کرده ام !

                    این غریبستان کجاست؟!؟!؟!؟!

 

                                                                   نگار گمرکی



 
گناه
ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٧  

 

در تنم نشسته ای ، ای ز من همیشه در گریز !

در تو نیستم ، ای تنم نشانه یی ز سایه ات ، چشمه هم به پاکی تو نیست !

من ، تو را در خرابه تنم میهمان نمی کنم ، بارگاه دیگران تو را .

تو ، در خرابه ای که می کشد انتظار تلخ ریزش ، آشیان نمی کنی !

ای پرندگان گرفته از تو شوق ، ای پرندگان گرفته از تو مهر ، در خرابه تنم ، آشیان مرا فتنه ای نخفته ام !

من گناه را ، تا گلوی تشنه ام رسانده ام !

در سلام من ، سلامتی نبود و نیست !

پشت چهره ام دیگری گرفته آشیان ، نشسته تلخ !

دیگری به راه تو گرفته آینه ، دیگری دهد ترا فریب !

ای همیشه بی گناه ، من بانوی قصه های کهنه نیستم ....!

                                                                                    نگار گمرکی



 
طبیعت حقیقی یک قلب
ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٧  



"جان بلاکارد" از روی نیمکت برخاست، لباس ارتشی خود را مرتب کرد و به تماشای انبوه جمعیت که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت، دختری با یک گل سرخ ! از سیزده ماه پیش بود که دلبستگی اش به او آغاز شده بود.

از یک کتابخانه مرکزی فلوریدا با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و محسور یافت اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشتهایی با مداد که در حاشیه صفحات آن به چشم می خورد، دست خطی لطیف از ذهنی هوشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بیابد "دوشیزه هالیس می نل" با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند.

"جان" برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود از او در خواست کرد که به نامه نگاری به او بپردازد. روز بعد "جان" سوار بر کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود.
در طول یک سال و یک ماه پس از آن دو طرف به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند، هر نامه همچون دانه ای بود که برخاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق بود که شروع به جوانه زدن می کرد.

"جان" درخواست عکس کرد، ولی با مخالفت "میس هالیس" روبه رو شد، به نظر "هالیس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد. وقتی سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسید آنها قرار نخستین ملاقات خود را گذاشتند : 7 بعد از ظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک، "هالیس" نوشته بود "تو مرا خواهی شناخت" از روی گل رز سرخی که روی کلاهم خواهم گذاشت. بنابراین راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان" دنبال دختری می گشت که قلبش را خیلی دوست می داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان" بشنوید:
زن جوانی داشت به سمت من می آمد، بلند قامت و خوش اندام، موهای طلائی اش در حلقه های زیبا کنار گوشهای ظریفش جمع شده بود، چشمان آبی به رنگ آبی گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاری می ماند که جان گرفته باشد. من بی اراده به سمت او گام برداشتم، کاملا بدون توجه به این که او نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد اندکی به او نزدیک شدم، لبهایش با لبخند پرشوری از هم گشوده شد اما به آهستگی گفت: "ممکن است اجازه بدهید من عبور کنم؟"

بی اختیار یک گام به او نزدیک تر شدم و در این حال میس هالیس را دیدم تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود. زنی حدود 40 ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود، اندکی چاق بود، مچ پای نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که ب رسر دوراهی قرار گرفته ام ! از طرفی شوق تمنای عجیبی مرا به سمت دختر سبز پوش فرا می خواند و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنی واقعی کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت می کرد.

او انجا ایستاده بود و با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام و موقر به نظر می رسید همراه با چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید. دیگر به خود تردید راه ندادم ! کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد، از همان لحظه دانستم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود اما چیزی به دست آورده بودم که حتی ارزشش از عشق بیشتر بود، دوستی گرانبها که می توانستم همیشه به او افتخار کنم به نشانه احترام و سلام خم شدم و کتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که بر کلامم بود متحیر شدم ! من "جان بلاکارد" هستم و شما هم باید دوشیزه "می نل" باشید، از ملاقات با شما بسیار خوشحالم، ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟

چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت: "فرزندم من اصلا متوجه نمی شوم! ولی آن خانوم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم و گفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستورن بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست!

او گفت که این فقط یک امتحان است! گر چه"تحسین هوش و ذکاوت میس می نل زیاد سخت نیست!"
 

طبیعت حقیقی یک قلب تنها زمانی مشخص می شود

که به چیزی با ظاهر بدون جذابیت پاسخ مثبت بدهید ...